خرید بک لینک

I dont need your  love 9 last part

I dont need your love 9 last part

رفت سمت کیفشو یه باند کشی برام اورد و گفت ببندش روی پاهات
من....من ...نمیخوام ممنونم
_مگه نگفتی پات درد گرفت؟.
_اره ...و...ولی ..هی چیکار میکنی
_اگه تو نمیبندیش من میبندمش
_اروم باند رو ؛..دور مچ پام بست
فقط با تعجب نگاش میکردم
بعد از اینکه تموم شد تشکر کردم و با سرعت از تو چادرش اومدم بیرون ...که نور چشمام رو اذیت کرد
اولش فکر کردم صبح شده ولی بعد بچه هارو دیدم
_اخ از همین میترسیدم
بچه ها با هم همهمه میکردن
_میونگ سو ...میشه بیایی بیرون
_چی شد...شدهه
یکی از هم کلاسی هام
_هی اینجا چه خبره
من:هیچی فقط ...
میونگ سو:خاله ام زنگ زده بود ولی گوشی من خاموش بود نگرانم شده بود که نفس اومد و گوشیشو به من داد همین
_ار...اره دقیقا
بعد از اینکه از خجالت اب شدم رفتم تو چادرم و تا صبح بیدار موندم و همش تو فکر اون بودم
از تو چادر کناری هم انگار چراغ روشن بود
مثل اینکه اونم خوابش نمیبرد
صبح که همه اماده شدیم و رفتیم سمت سئول
❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
حدودا 2 سال گذشت و همچنان میونگ سو رو میدیدم
همه چی خوب بود تا.....
یکی در زد
رفتم و در خونه رو باز کردم که خاله میونگ سو رو دیدم از همیشه خوشحال تر بود
مودبانه دعوتشون کردم و تو اشپزخونه بودم و داشتم قهوه درست میکردم که ازم یه خواهشی کرد
که ای کاش هیچ وقت .......
خاله میونگ سو:نفس بیا بشین بهترین خبر زندگیم رو میخوام بهت بگم
میخوام با من بیایی خریداری
_خب بریم این کجاش خبر ....
_نه گوش کن برای من نیست برای رز
_رز؟!!!!!
_اره.
_خب چرا خودش نمیره؟
_اخه قراره برای عروسیش بریم خریداری
_از خوشحالی از جام پریدم
_حدودا 5 روز برای سفارش لباس عروس و کفش و....
گشتیم
بعد از تموم شدن سفارش رفتم خونه میونگ سو
_من میرم دیگه که برای خودم هم لباس بخرم که دیگه برای پنجشنبه مشکلی نداشته باشم
_الان دیر وقته بزار میونگ سو هم باهات میاد
منتظر میونگ سو ایستادم
تا اینکه با قیافه اویزون اومد بیرون
_هی چی شده؟
_هیچی از دیشب تاحالا نخوابیدم
تو راه وقتی هیچ حرفی نزد با لبخند گفتم
_خیلی خوشحالم رز داره ازدواج میکنه
چشماش گرد شد و نگام کرد
_فقط دوست دارم سلیقه رز رو بدونم
_هه اره
_چه عجب حرفی زدی
_اره
_داریم میریم کجا؟ _برای جشن میخوام لباس بخرم
_خب بریم
تو یه عرضهگاه بزرگ ایستادیم و یه عالمه لباس انتخاب کردم و رفتم تو اتاق پرو
یکی یکی لباس هارو میپوشیدم و از هیچکدومشون خوشم نیومد
اومدم بیام بیرون که میونگ سو یه لباس رو گرفت جلوم و گفت اینو بپوش
لباس رو پوشیدم یه لباس مشکی با استین های سه ربع و بلند و شیک
_این چطوره؟
_قشنگ شدی و به من خیره شد تا اینکه ....گلو شو صاف کردو گفت اره خوبه
چرا یه دفعه اینطوری شد ؟
لباس رو تهیهیم و رفتم سمت خونه که یه نامه به من دادو رفت
تو خونه اصلا به نامه دقت نکردم لباسم رو از جعبه دراوردم و دوباره نگاهش کردم که تو همون حالت خوابم برد
حدودا ساعت 12 ظهر بیدار شدم و لحظه شماری کردم برای جشن در زمان حاضر
❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
اماده شدم و رفتم سمت سالن
همه نشسته بودن منم رفتم صندلی اول کنار خاله میونگ سو نشستم
_میونگ سو کجاست ندیدمش!
_الان میان
الان با رز میاد
متوجه همه چی شدم و .....
نتونستم تحمل کنم از سالن بدون اینکه کسی متوجه بشه زدم بیرون چند دقیقه تو سالن پشتی وایستادم تا کمی بهتر بشم بعد که اومدم برم میونگ سو رو دیدم
اومدم بی سرو صدا از کنارش رد شم که دیدم داره با عکس پدرش درد و دل میکنه
بغض گلو شو گرفته بود و داشت میگفت که خیلی دلش برای پدرش تنگ شده ...
نتونستم جلو گریه ام رو بگیرم و از سالن خارج شدم
شب .لباسامو پوشیدم و از خونه زدم بیرون
کنار یکی از فواره ها نشستم و یاد نامه ای که به من داد افتادم و در کیفمو باز کردم نامه رو خوندم
سلام
نمیدونم چطوری بگم ولی ...فکر کنم روز آینده همه چیز رو بفهمی
ولی میخوام که به من یه قولی بدی که هیچ وقت فراموشم نکنی نه منو نه تمام خاطراتمونو
تو دیونه ترین و لجباز ترین دختری هستی که من تو تمام عمرم شناختم
شاید هیچ وقت دیگه همونبینیم برای همین این عکس رو داشته باش
موفق باشی
میونگ سو
عکس رو برداشتم
عکس اون روزی بود که باهم تو زمین بسکتبال گرفتیم
زدم زیر گریه
گوشیم زنگ خورد خاله میونگ سو بود
_بله
_سلام کجایی؟
_بیرون چرا؟
_زود باش بیا سالن جشن میونگ سو ....
گوشیشو قطع کرد
سریع‌تر یه تاکسی گرفتم و در سالن پیاده شدم وارد یکی از سالن های کوچیک شدم میونگ سو رو دیدم و با تردید رفتم سمتش
_میونگ سو حالت خوبه؟ خاله....
_برگشت سمتم و جلوم خم شد و در یه جعبه که حلقه توش بود رو باز کرد
گیج سده بودم و همش دعا میکردم که اگه خوابه بهتره زود تر بیدارشم صدای جیغ و دست همه ی فضای سالن رو پر کرده بود دو نفر دستم رو گرفتن و بردنم که اماده شم بعدش فهمیدم همش نقشه بوده❤

برچسب: نویسنده: ماهان رستگار تاريخ: سه شنبه 3 شهريور 1405 ساعت: 4:33

صفحه بندی